برف زمستونی
93-11-30
پسر گلم عکسایی که تو این پست برات میذارم مال هفته پیشه یعنی 23 بهمن 93 که خدای مهربون رحمتشو شامل حال شهرمون کرده بود.. وقتی پاهات تو برف فرو میرفت یا برفو گرفتی دستت کلی ذوقشو میکردی....امسال این اولین تجربه برفی ات بود پسرم. ولی چون آخر شب بود و هوا هم حسابی سرد.. زودی رفتیم خونه.
و اینجا که دیگه چون شارژ نداشتم فلاش گوشیم خاموش شد!!
خیلی شب زیبایی بود... کلی لذت بردیم
چند روز قبلش هم مامانی رفنه بودم عروسی بدون شما... شمام پیش بابایی بودی اونروز.. ولی انصافا بس به بودنت کنارم عادت کردم که هر جا بی تو میرم انگار تکه ای از وجودمو گم کردم... اگه اونجا بچه ای همسن تو هم ببینم که دیگه نگو... عزیز دلم 
خوشبخت شن الهی.
و اینم دیروز که اصرار کردی بریم پارک... نگاه خودتم یخ زدی..

ادامه مطلب:
گلکم کاش زندگی ما آدم ها همیشه پر از خاطرات خوب باشه . کاش میشد هیچ خاطره بدی تو زندگی هامون نبود!!!
21 بهمن صبح زود حال بابایی بهم خورد و من بازم مجبور شدم اورژانس خبر کنم...خدارو شکر می کنم که تو خواب بودی.. و 2باره بستری چند ساعته تو بیمارستان...نمیدونستم باید چیکار کنم... باباجونی داشت میرفت پیش بابا... ولی بعدا که از بیمارستان بهم زنگ زدن و دفترچه بیمه بابایی رو خواستن مجبور شدم بیدارت کنم... عزیزکم... سرمای سر صبح و... فکر کنم همون روز سرما خوردی... با هم رفتیم اونجا... حالا بازهم حرفات رنگ و بوی بیمار و بیمارستان گرفته... امان از این دنیا.

و تو که اصلا حال نداشتی 1کم اونجا بمونی تو محوطه:




برف زمستونی 


